تبليغاتX
پیغامی از آب - آزاد اندیشی
بسم الله الرحمن الرحیم


میدانم اینبار با این مطلب ممکن است ، بسیاری از عزیزانی که راهشان ، که نامشان و تلاششان را سُرمه چشمانم میکنم با من همعقیده نباشند. تمنا میکنم مثل خیلی وقتهای دیگر که عقیده ام را با لطف سرشارتان محترمانه گوش دادید، اینبار هم صبورانه دل بدهید به دل نوشته ام.که خداوندا مینگارم  به حرمت بار گرانی که دوستانم جز به صداقت درون و دغدغه برون بر نمیدارند و چقدر این دغدغه ها در طول سالها وطن آزاده ام را دست خوش تلاطم های نا جوانمردانه کرده است.

خداوندا اگر کسی نمیداند تو میدانی که در این غربت چه شبها که شب بیدار بودم و گریستم و استغاثه کردم که بفهمم راه درست کدام است و ایمانم و مردم مملکتم به کدامین سو میروند. گاهی سکوت کردم گاهی با درد زمزمه کردم، گاهی هم آوا شدم و گاهی انتقاد کردم.

سالها ست سعی میکنم آزادانه به دو سو بنگرم و به عقل کوچک خود حقیقت را دریابم فارغ از گَذر و گَذار.درد دیدم و درد.نه فقط درد سو ء استفاده از دغدغه های جوانان مرز و بومم ، که خروار خروار بازی های مدرن.

درد دیدم که حقیقت گم شده است. نیافتم ، نه در شبکه های خبری دنیا ، نه در شبکه رسانه هر ایرانی و نه در اخبار صادر شده رسمی از میهنم.هر گاه نگریستم حقیقت را تنها تر یافتم.نمیتوانستم به هیچیک از دو سو نگاه کنم.نه به دانشجوی عزیز مملکتم که پر پر شد، و نه به مادر و دختری که به دلیل حجاب چادر از این دنیا رخت بربستند. که از هر دو سو اخبار گزینشی گرفتم.چقدر دلم به درد میامد که روشنفکری که تا دیروز مقتدای من بود با آغشته ترین کلمات سعی در نفی دیگران و اثبات خود کرد و چند صباحی بعد نفی شده را شمس این روزها دانست.به کجا بروم، به که بنگرم که دستم را بگیرد، که از اینهم سردرگمی به جایی برسم.

 چقدر دلم میخواست فریاد بزنم این من است در برابر من. بدون درک متقابل.من وطنم ، دینم و رویاهای آینده پربار را دارم و تو نیز. نه، تو را گوش شنوایی هست ، نه من را دیده که بخواهد ببیند.شجاعت من در همین حد است که بگویم من بالغ نیستم.من هنوز مردمی در کشورم دارم که نمیشناسمشان.من شکافی را دیدم که مردم ما را دو دسته کرده بود.دو دسته ای که هیچ یکدیگر را نمیشناختند. نکند از مردمم دور افتاده ام؟ نکند بازیچه شده ام؟ سالها بعد  در خصوص این دوره جامعه شناسان چه خواهند گفت؟ سالها بعد چی کسی حق دارد مرا بازخواست کند به دلیل انتخابم؟ که مرا نه کار آزموده ای بود که راه نشان دهد و نه استادی که پَرِ پرواز دهد. تو را به خدا بیایید ایران را بسازیم نه با حرف ، نه با شعار بلکه با عشق.بیایید تمرین کنیم آزاد اندیش باشیم و حق را از دو سو برداریم و حقانیت بسازیم.

ایرانی آزاده است و آزاده خواهند ماند.

بهناز-KL

+ نوشته شده توسط بهناز در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 11:52 |