تبليغاتX
پیغامی از آب
دل به دلدار میسپارم و شبهایِ دیر آشنایِ این روزها را به دریای وصل.

چقدر غروب را میجویم، نه آنکه پایانِ روز است و نه آنکه بعد از آن به ظاهر تاریکی است، که غروب رنگ است.غروب پاییزِ آسمان است که می گوید لحظه ای چند این شهر آشوب را فراموش کن و دل به ارغوانی من بده و نغمه سر کن.میدانی، هم اکنون با دلدادگانش هم آوازی شاید که زمزمه درونت با آنها پرواز کند. 

"که ای داننده‌ی راز درونم

درین حسرت، تو میدانی که چونم؟"*

بهناز-KL


* بیدل دهلوی

 

+ نوشته شده توسط بهناز در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 14:16 |
سلام داداشی

حالت خوبه؟ایران چه خبر؟ همگی خوب هستن؟سلام من رو برسون. گرچه این روزها بازار چت،تلفن،مسنجر و و و ...گرمه ولی من هنوز دلم میخواد یکی از ورقه های مخصوص نامه نگاری رو که طرح ابرو بادی داره و زمینه قالبش آبی بردارم و با خودنویس برات نامه بنویسم. و حتی پرکاری و شلوغی این روزها هم مانع این دل نامه نمیشه.پس مینویسم.

الان ابرهای آسمان کوالامپور منتظره یه جرقه اند که بغضشون بشکنه و آروم آروم گریه کنند.البته گریه شوق.میدونی که با هر قطره بارون یه فرشته میاد روی زمین الان وقت خوبیه که بهترین ها رو براتون آرزو کنم.

یاد بهمن ماه سرد اون سال میوفتم ، وقتی با اون دستهای کوچیکت به خونه اومدی.و حالا برای خودت مردی شدی. الان دارم به آخرین آلبوم موسیقی ات که همیشه برام از ایران به سوغات میذاری گوش میدم و چقدر در این سالها صدای سازت و حنجره آوازت نوای غربتم بوده، که جبران همه سکوت و کم حرفی تو رو میکنه.یادته پارسالم یه نامه نوشتم شب میلاد مولایم امام رضا بود اونروز آسمان آسمان صلوات نذر خوشبختی خواهرمون کردم و حالا میخوام قرآن نذر سعادت تو بکنم که آسمانِ آسمانهاست.انگار من را عهدی است با جانان ... دوباره یکی دیگر از زیباترین اتفاقات زندگیم در روز تولد امام رئوف رقم میخوره.

یادته یکبار برام از عشق گفتی؟ چیزی که منزه ترین و زیباترین احساسی که خدا آفریده و این عشق را نه آغازی است و نه پایانی .عشق یعنی رفتن، یعنی ایثار، یعنی لبخند و یعنی فریاد و چه زیباتر خواهد بود که در امتداد عشق الهی قرار گیره که آن ماندگار خواهد شد و این متعالی.

عزیز دلم پیش از وصل عشق نگاه میخواهد و منظر و نظّاره و پس از وصل نگاهی دیگر از نوعی دیگر.این نگاه عمق میخواهد و دریای وسعت. وصل تازه آغاز راه است.

برادرم انگشتان هنرمندت اینبار باید ساز زندگی بنوازد، بازهم ثابت کن خوب نوازنده ای هستی.مبادا آوای سازت در این کوچه پس کوچه های روزمرگی گم شود که موسیقی خداوند بخشاینده مهربان باید هماره در کاشانه ات چون نسیم جریان داشته باشد، که محبت به امتداد نیاز دارد و گرنه در ماندن میپوسد..هرگز فراموش نکن خیری را که تو را به اینجا رساند و فراموش نکن دعای مادرو پدر را که بدرقه هر مسافری است.خاصه که این مسافر راهی دیار دوست باشد.

صبور باش و مدبّر.همه چیز با همدلی بدست میاد واگر همه چیز بدست آید و همدلی برود به هیچ     نمی ارزد. تکیه گاه باش که بانوی رویاهات به پشتیبان نیاز دارد. غزلبازی و مهر ورزی را فراموش نکن که دلگرمی زندگی است.پس "رو شونه ماه بشین و کبوتر سحر بشو."  یار ِجاده خوشبختی شو و نشان بده رفیق راهی.

برادرم با خدا باش، با خدا باش ، با خدا باش. بی او هیچی و با او همه چیز.

نه قصه تمام میشود، نه ترانه پایان میابد. بیایید "آخر قصه بخوابید اول ترانه پاشید" که میلاد مولایم خوب روزی است برای نفس مسیحایی دادن به ترانه زندگی.

تو و همراه زیبای زندگی ات را به خدا میسپارم. هر جا که باشم روحم و دعایم بدرقه آستانه زندگیتان است.شادی هایتان را شادم و ناشادی هایتان را همراه.

با تقدیم صمیمانه ترین و خواهرانه ترین آرزوها

بهناز-KL

+ نوشته شده توسط بهناز در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 15:6 |