تبليغاتX
پیغامی از آب
کفشهایم را واکس زده، آماده گذاشته ام. پیراهن سبز روشن را می پوشم.و این روسری یشمی را فکر میکنم ترکیب رنگ خوبی باشد.باید رنگ صداقت بدهم. عطر یاس را ترجیح میدهم ، کافی است یا بیشتر باید بوی خوب بدهم؟ بیشتر بهتر است بوی یاس بیشتری را با خود ببرم. جلوی آینه میایستم روسری و لباسم را مرتب میکنم ، باید مثل این آینه شفاف باشم.یعنی مرا می پسندد؟ دوستم خواهد داشت ؟ بگذار ببینم آدرس را کجا گذاشته ام.آهان اینجاست.چقدر سر راست است.

چه گلی بگیرم؟ دست خالی خوب نیست. فکر کنم گل نرگس خوب باشد باید بروم نرگس بخرم.

اینهم گل، آماده آماده ام. بروم؟!

 اینجاست :شهر رمضان ، میدان آسمان، کوچه رحمت ، پلاک ۱+عشق

قلبم تند تند می زند، دلهره دارم، دلهره زیبای یک قرار.تنها دو قدم مانده ...

تق تق ...

باران نم نم میاید.

بهناز-KL

***

پ.ن.۱. شاهنشین چشم من تکیه گه خیال توست          جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

پ.ن.۲.چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

پ.ن.۳.هیچوقت نمی توانید با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید.(گاندی)

 

+ نوشته شده توسط بهناز در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 18:54 |
کلون دَر را با زحمت میکشم، با صدای قشنگِ سادگی باز میشود، کسی کوچه را آب و جارو کرده است.

از لایِ دَر رهگذرها را میبینم که هر یک با دنیای قصه هایشان گذر میکنند، با قصه هایی که کمتر کسی میداند.

درب خانه کناری باز شد ، همسایه مان بیرون آمد، با خردسالی کودکانه ام سلامی کردم  منتظر لبخندِ علیک ماندم.همسایه مان به لطافت گلهای اردیبهشت بود و به سپیدی مریم. خسته بود ، میدانستم خسته دردها و تن ها.کلون درب خانه را بست، گفت میرود شاید گاهی برگردد.ولی هم اکنون میرود به سوی سرنوشت، به سوی نورِ مادر و حکمت خدا.به سوی صبر،به سوی صبر،به سوی صبر.کودکانه نگاهش کردم:برای منهم سوغات می آوری؟

آنقدر در آستانه در می ایستم تا خوشبختی ات را ببینم، پس به انتظارم مگذار.

عشق را باید در لابه لای دیوارهای این کوچه باغ یافت، وقتی گلسنگ ها به سختی دیوار فخر میفروشند که ما قویتریم و با لطافتمان به تمامی سختیها غلبه خواهم کرد.

گفت خارهایی هم  روی دیوار هست.کودک بودم و نمیخواستم نا خوبی ها را ببینم.گفتم نه، اقاقیا ته کوچه زیباتر است، نگاه کن آن بنفش کمرنگ که رنگ ملکه هاست و آن یاسهای عین الدوله که عطرشان سراسر کوچه را پر کرده است، به گمانم باغبانِ دلت آبیاریشان کرده.

باشد برو و وقتی میروی به مادر پر نورت سلام برسان و بگو سفارش مرا هم به دوستشان بکنند.

در پناه خدا باشی 

بهناز-KL

+ نوشته شده توسط بهناز در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 16:4 |
" انسان چیزی جز محصول اراده خودش نیست. "

بهناز-KL

 

+ نوشته شده توسط بهناز در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 17:26 |
محبوب من وقتش نیست که مولایمان بیاید؟

بهناز-KL

+ نوشته شده توسط بهناز در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 2:58 |
دست چپش را زیر آسمان گرفت.یک قطره زیبا کف دستش جلوه افشانی کرد.به آسمان نگاه کرد،الحمدالله، "باران" می آید.

می خواست خیسِ خیس شود از اینهمه رحمت،میخواست شسته شود با عشق و با این همه پیوند، میخواست نا خوبی ها رو دفن کند، بازهم گذاشت باران قطره قطره طراوت بخشد.

برق و باد و آواز ابرها را خیر مقدم گفت.چرخید و چرخید در میان جنگل سبز، در میان جاده های بی انتها که دلها را از پس فرسنگها می پیماید و با بوی خاک باران خورده چرخید و چرخید.

به آسمان نگاه میکرد، اینهمه زیبایی اینهمه جمال.قطره های باران هنوز صورتش را نرم نرمک نوازش میداد.

گفت نگاه کن، آنجا را میگویم، آن گوشه آبی شده ِسرشار از نورِ آسمان را میگویم.فرشته ها را می بینی ؟ با آبرنگ هایشان؟ رنگین کمان! رنگین کمان! وقتش است باید بگویم:

"سیده باران" خوش آمدی.

بهناز-KL


پ.ن.۱.هزاران تبریک به آیینه برای باران عزیزش

پ.ن.۲.زیباترین ترین تبریکات اعیاد شعبانیه و التماس دعا

پ.ن.۳.علی الله ای مسلمانان از آن هجران پر آتش

 

+ نوشته شده توسط بهناز در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 19:55 |