کلون دَر را با زحمت میکشم، با صدای قشنگِ سادگی باز میشود، کسی کوچه را آب و جارو کرده است.
از لایِ دَر رهگذرها را میبینم که هر یک با دنیای قصه هایشان گذر میکنند، با قصه هایی که کمتر کسی میداند.
درب خانه کناری باز شد ، همسایه مان بیرون آمد، با خردسالی کودکانه ام سلامی کردم منتظر لبخندِ علیک ماندم.همسایه مان به لطافت گلهای اردیبهشت بود و به سپیدی مریم. خسته بود ، میدانستم خسته دردها و تن ها.کلون درب خانه را بست، گفت میرود شاید گاهی برگردد.ولی هم اکنون میرود به سوی سرنوشت، به سوی نورِ مادر و حکمت خدا.به سوی صبر،به سوی صبر،به سوی صبر.کودکانه نگاهش کردم:برای منهم سوغات می آوری؟
آنقدر در آستانه در می ایستم تا خوشبختی ات را ببینم، پس به انتظارم مگذار.
عشق را باید در لابه لای دیوارهای این کوچه باغ یافت، وقتی گلسنگ ها به سختی دیوار فخر میفروشند که ما قویتریم و با لطافتمان به تمامی سختیها غلبه خواهم کرد.
گفت خارهایی هم روی دیوار هست.کودک بودم و نمیخواستم نا خوبی ها را ببینم.گفتم نه، اقاقیا ته کوچه زیباتر است، نگاه کن آن بنفش کمرنگ که رنگ ملکه هاست و آن یاسهای عین الدوله که عطرشان سراسر کوچه را پر کرده است، به گمانم باغبانِ دلت آبیاریشان کرده.
باشد برو و وقتی میروی به مادر پر نورت سلام برسان و بگو سفارش مرا هم به دوستشان بکنند.
در پناه خدا باشی
بهناز-KL
+ نوشته شده توسط بهناز در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت
16:4 |