تبليغاتX
پیغامی از آب
برداشتی آزاد از یکی از داستانهای قصه های خوب برای بچه های خوب. به منظور بزرگداشت شادروان مهدی آذر یزدی.خدایش بیامرزد.


حاکم جابلقا و جابلسا در موردی با یکدیگر توافق نداشتند. حاکم جابلسا معتقد به شانس و اقبال بود که در زندگی هر کس نقش اساسی بازی میکند و حاکم جابلسا بدین اعتقاد نداشت.قرار شد مسابقه ای برگزار شود ما بین بدبخت ترین و خوشبخت ترین مرد منطقه تا مشخص شود کدامیک درست میگویند.

مرد بازرگان موفقی در جابلسا بود که به خوش شانسی زبانزد بود و گدایی در شهر که همیشه کوس رسوایی بخت بدش همه جا را پر کرده بود.

مسابقه ازین قرار بود که دو کوچه که در انتها به هم وصل بودند طوری طراحی شده بود که در کوچه اول ۵ گودال که روی آنها با فرش پوشانده شده بود و در کوچه خاکی دوم مقادیری جواهرات ریخته شده بود.بدون آنکه شرکت کنندگان مسابقه از آن خبر داشته باشند.

مقرر شد بدبخت سر کوچه خاکی بایستد و خوشبخت سر کوچه مفروش.با کشیدن پرده ای که شرکت کنندگان را از حضار جدا میکرد.مسابقه شروع میشد و آنها موظف بودند از یک کوچه رفته و از دیگری برگردند.حاکم جابلقا نگران شد که با این طراحی بدبخت برنده شده و حرف حاکم جابلسا به اثبات میرسد.

پس از اتمام مسابقه فرد بدبخت لنگ لنگان و در حالیکه به زمین و زمان ناسزا میگفت حاضر شد و خوشبخت شاد و خرم با یک مشت الماس و جواهر.

حاکم جابلقا که این صحنه را دید گفت: دیدید کسی که بدبخت است همیشه بد میاورد.حاکم جابلسا گفت صبر کنید ببینیم چه شده است.

از بازرگان پرسید تعریف کن چطور شد که در چاله ها آسیب ندیدی.او گفت: بعد از کشیده شدن پرده وقتی فرشها را دیدم با خودم گفتم حتما باید موردی را رعایت کنم و الا مفهومی به عنوان مسابقه نخواهد داشت بنابراین فکر کردم شاید نباید فرشها را خاکی کنم و از روی آنها پریدم.و در کوچه بعدی جواهرات را دیدم و برداشتم و گفتم شاید منظور امانت داری و دقت است بنابراین آنها را دقیقاً شمردم تا آماده پاسخگویی به سوالات باشم. 

مرد بدبخت هوارش به آسمان رفت که دیدید چاله هایش برای من شد و او جواهرات من را برداشت چقدر من بدبختم.

حاکم جابلسا پرسید تو چه کردی؟ بدبخت گفت: من وقتی پرده کشیده شد کوچه صاف و خاکی دیدم و با خودم گفتم عجب آدمهای ابلهی هستند ، عبور از این کوچه که کاری ندارد، من چشم بسته هم قادرم بروم! چشمانم را بستم و تا ته کوچه رفتم! و در کوچه دوم هم دویدم که سریعتر به انتهای کوچه برسم!

حاکم جابلسا گفت ببینید بحث بدبختی و خوشبختی نیست، بلکه موضوع بخت بیدار است.بازرگان هوشیارانه به موقعیت ها و خطرات نگاه میکند و همیشه بخت خود را بیدار نگاه میدارد در حالیکه مرد مسکین هرگز تلاش نمیکند آگاهانه به بختش بنگرد.

بخت بیدار!!!

بهناز-KL

+ نوشته شده توسط بهناز در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 19:7 |

یا حی و یا قیوم

هر چه میگذرد انگار دار و ندار هستی بیشتر انسانها را به خودشناسی سوق میدهد.

"از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم"

و چه زیبا کسانی که ماهها و سالها مغازله میکنند و جز او به هیچ نمی اندیشند:

" آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم " ۱

و کلامی با ما میگوید:

" وقت سحر است ای طرفه پسر

                                                 پرباده لعل کن بلورین ساغر

کاین یکدم عاریت در این کنج فنا

                                                بسیار بجویی و نیابی دیگر" ۲

گرچه دنیایی بدینسان پیچیده ، شفاف نمینماید و شاید به پاسخ ها نرسی و گم شوی در این تعاریف

 حقیقی و حقوقی بهشت و برزخ و دوزخ که آیا اینست نتیجه دستان به سوی افق فرداها بالا رفته که:

" ای دل تو به اسرار معما نرسی

                                           در نکته     زیرکان     دانا         نرسی

اینجا به می لعل بهشتی میساز

                                          کانجا که بهشت است رسی یا نرسی" ۲

مساله بودن یا نبودن نیست مساله رفتن است و رهرو ماندن.

بهناز-KL

۱.مولوی

۲.خیام

+ نوشته شده توسط بهناز در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 14:36 |
خامش تا دهد تو را عشق جز این جرایتی
مولوی
+ نوشته شده توسط بهناز در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 18:39 |