تبليغاتX
پیغامی از آب

چند سالی است که یک قسمت از حال و هوای ماه رمضان ایران پخش سریالهاست.بودن من در این مدت در ایران و پخش آخرین قسمت سریال "اغماء" باعث شد تا مطلبی که مدتهاست در مورد نگرش مردم ایران در برابر برخی از فیلمها و سریالها فکر میکنم بنویسم تا نظر شما دوستان را  هم بدونم.

فیلم "مارمولک" به نظر من با ساختار و فیلمنامه قوی و دستمایه طنز به بیان مطلب عمیق ولی نه چندان دور از ذهن پرداخته بود که حقیقتاْ جای تفکر داشت.گذری بر آنچه بر یک "زندانی اهل دل" گذشت و سرانجام آن. ولی برداشت قریب به اتفاق مردم ایران! تکیه کلامها و لغات طنز آلودی که دهان به دهان چون به قشر خاصی از جامعه برمیگشت نقل میشد و تنها به این دلیل این فیلم پرطرفدار شد! به طوری که بعدها فیلم نه چندان قوی اخراجیها با ملاک گفتار و متن مارمولک ارزشگذاری شد!

در ماه مبارک رمضان سریال تحت عنوان "میوه ممنوعه" پخش شد که با ترکیب و برداشتی آزاد از دو اثر ادبی قوی یعنی شاه لیر و شیخ صنعان باز هم به بیان شیوایی از جریان نه چندان دور از واقعیت در جامعه پرداخت . ولی بازهم برگردیم به بازتابی که در جامعه داشت که برمیگشت به حاج یونس فتوحی و قدسی خانم و هستی خانم!

و اما "اغماء" وقتی سریال آغاز شد فکر کردم چه خوب دارد به موضوعی میپردازد که ظاهراْ گاهی در سطوح درونی جامعه ما به صورت حرکتی نا محسوس دیده میشود. یعنی همان جریان های مرشدی و مرادی که با دیدن چند تا پیشگویی ناقابل و ظاهر عابد و زاهد ، هر کلام ایشان حکم وحی منزل را پیدا میکند و ... و البته بماند که بعد از آن جریان فیلم به صورت نه چندان هدفمند و پخته پیش رفت! ولی برداشت عمومی از آن چه بود !!!

این برداشتی بود که به ذهن من رسید در مورد مواردی که ظاهراْ باید تاثیر مثبتی در جامعه داشته باشد ولی نمیدانم تا چه حد این اثر را میتوان دید و لمس کرد.نظر شما چیست؟

بهناز-KL

+ نوشته شده توسط بهناز در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 19:45 |

یکی از دوستان بسیار عزیزم که همیشه پیامهاش برایم نویدی است از روحی وسیع و دریایی برگزیده ای از کتاب ارزشمندی برایم فرستاد که برای دوستان ایمیل کرده بودم ولی برای تعدادی از دوستان قابل رویت نبوده که با اجازه فرستنده اینجا میگذارم.با تشکر از فرستنده این گزیده که نامی آسمانی دارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قلبم افتاده آن طرف ديوار

دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و مي شود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست.و شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند وكند.شايد دريچه اي.شايد شكافي.شايد روزني.
هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست كنم.حتي به قدر يك سر سوزن،براي رد شدن نور،براي عبور عطر و نسيم،براي ...،بگذريم.
گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به آن و فكر مي كنم،اگر همه چيز ساكت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي را از آن طرف بشنوم.اما هيچ وقت،همه چيز ساكت نيست و هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط خطي كند.
ديوارهاي دنيا بلند است،ديوارها و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.مثل بچه بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه همسايه مي اندازد.به اميد آنكه شايد در آن خانه باز شود.گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.آن طرف حياط خانه خداست.و آن وقت هي در مي زنم، در مي زنم، در مي زنم و مي گويم:«دلم افتاده توي حياط شما،مي شود دلم را پس بدهيد...»
كسي جوابم را نمي دهد.كسي در را برايم باز نمي كند.اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار،همين.و من اين بازي را دوست دارم.همين كه دلم را پرت مي كنند اين طرف ديوار همين كه...
من اين بازي را ادامه مي دهم و آن قدر دلم را پرت مي كنم، آن قدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند،تا ديگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز كنند و بگويند:«بيا خودت دلت را بردار و برو.»آن وقت مي روم و ديگر هم بر نمي گردم.من اين بازي را ادامه مي دهم...
 
                                                                                                        عرفان نظر آهاری
 
+ نوشته شده توسط بهناز در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 19:33 |
تا حالا عاشق شدید؟

دنیای عشق خیلی دنیای پررمز و رازیه. عشق همیشه چشمها رو نابینا میکنه !

اونقدر کور میشی که هیچی و هیچ کس رو نمی بینی و هیچ صدایی رو هم که بر خلاف این عشق باشه نمیشنوی.

یکسری عاشق ها حتی عیب های واضح معشوق رو نمبینند یا حتی پارو فراتر گذاشته و اون رو حسن میدونن! هر کاری محبوبشون میکنه هیچی نمیگن هیچی ! میخواد خودش بندازه تو چاه ، میخواد کاری بکنه که موجب ناراحتی دیگران بشه وووو

و عاشق دیگه ای حتی از یک کلام نادرست معشوقش هم دلش میگیره . دستش رو میگیره مانعش میشه و حتی اینکارها رو بدون اونکه متوجه بشه میکنه.سعادت و عشق واقعی اش در سعادت و عشق واقعی محبوب میبینه.اگر چه اون محبوب نیم نظری و اندک یادی ازش نکنه ولی.....

به نظرشما این کوری عشق نمیتونه به روشن دلی ختم بشه.چرا که:

 " روشندلان را با شهر کوران چه کار "

الا یا ایها   الساقی    ادر کاساْ     و      ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها 

بهناز-KL

خوان نعمت به عید وصل میگردد و بندگان خوب خدا به آسمان.خوبان خدا عیدتان مبارک.  

+ نوشته شده توسط بهناز در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 12:56 |
در سالروز شهادت خانم فاطمه زهرا(س) ، بزرگواری شعری از مرحوم آقاسی در وبلاگشون نوشته بودند:

یا امیرالمومنین  روحی  فداک                               

آسمان را دفن کردی زیر خاک

هم اکنون چه بگویم وقتی خورشید نیز بر دوش بزرگان دوران از محراب به زیر خاک میرود !

یا امیرالمومنین یا علی بن ابیطالب

خدایا این چه هنگامه ایست قرآنها بر سر و چشمان در آرزوی دیدار او اشکبار،

" اللهم عجل لولیک الفرج "

بک یا الله ، ...

بمحمد ، بمحمد ، ...

بعلی ، بعلی ، ...

بفاطمه ، بفاطمه ، بفاطمه ، بفاطمه ، ...

....

بزرگواری میگفت اگر خانم امضاء کنند ، همه ...

التماس دعا دارم بسیار ، تا درک کنم آستان قدس فرزندشان را در شب نزول قرآن و شب بازگشت دوباره قرآن ناطق * به آسمانها.

ءادخل یا رسول الله ؟ ءادخل یا حجة الله ؟ ءادخل یا ملائکة المقربین المقیمین فی هذا المشهد ؟

فاذن لی یا مولای ...

بهناز-تهران

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :

تشکر از فرمهد که این شب را برای رفتن به بارگاه ملکوتی به من توصیه نمود.

التماس دعای ویژه برای بیماری که تنها امید بودنش خداست.

 

+ نوشته شده توسط بهناز در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 5:13 |
نمیدونم تا به حال این حس رو داشتید توی بزرگراه در حال حرکت هستید.دور تا دور پرچمهایی به اهتزاز در اومده ولی پرچم میهن تو نیست!

این چند روز حتی از دیدن پرچمهای اطراف بزرگراه هم شاد میشم.

حالا صحنه دیگری را تصور کنید در جمعی هستید جایی که میشه گفت لطافت حضور ایمان را به راحتی درک میکنید. دورهم جمع شدنهایی که سرشار است از انرژی و نسیم عشق او.

و تو در این فکری خداوندا " مرا آن ده که آن به ".

قشنگ تر از همه این حضور زیبای ماه رمضان. بوی آن را حس میکنید؟ همه جا هست.مخصوصاْ هنگام ربنا.

بهناز-تهران

پی نوشت : ربنا لا تزغ قلو بنا بعد اذ هدیتنا

 

+ نوشته شده توسط بهناز در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 16:8 |