تبليغاتX
پیغامی از آب
ـ اگر این رو بخورم مطمئنم که مریض میشم.

* این را نگو.انرژی منفی جذب نکن.

ـ خسته شدم.از خدا خواستم که بمیرم.

* آدمی که من میشناختم شجاع تر از این بود که این حرف رو بزنه.

ـ هرجا که میری نشانه هایی از اضطراب هست.اوضاع روزبه روز بدتر میشه، امنیت نداری از هیچ نوعش.

* خوب با گفتن این چیزها همین ها سر راهت قرار میگیره!

ـ احساس میکنم کم طاقت شدم.نمیدونم کی باید از خودم دفاع کنم و کی سکوت کنم.

* خوب این چیزی که با تجربه بدست میاد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درد و درمان هردو در توست.(امام علی(ع))

چند تا مساله باعث شد که این پست رو بنویسم.ابتدا، خودم بودم که باید به لطف و خواست خدا و اراده یکسری کارها رو به انجام برسونم.و اونهم از طریق تفکر مثبت و پشتکار.

دوم فیلمی که ظاهراْ چند هفته قبل از شبکه چهار ایران پخش شده که دست منهم به طور بسیار جالبی اومد.

دوست عزیزی دارم که در روانشناسی استادی است و کاملا به تاثیر ذهن و عواقب آن در دایره هستی آگاه و بر این باور است که در هستی جایگاه هر کلام و عمل باقی خواهد ماند.

دوست عزیز دیگری هم دارم که معتقد است نباید با گفتن کلمات ناخو شایند در مورد بیماری و رخدادهای بد بار منفی آن را در زندگی روزمره جذب کرد.

یاد جمله ای از هنری فورد افتادم که میگفت اگر فکر کنید "موفق خواهید شد" و یا "نخواهید شد "در هر صورت درست فکر میکنید!

اینکه همیشه نیمه خالی لیوان را ببینیم ،شاید چشم انداز خوبی نباشد.

و این صحبت کنفسیوس که "وقتی تاریکی پیش آمد به جای ملامت شمعی را روشن کنید." همان یک شمع گامهای جلوتر را هم روشن خواهد کرد.

باور داشته باشیم به جایگاهمان در " فتبارک الله احسن الخالقین " و با ایمان آغاز کنیم.

نظر شما چیست ؟

بهناز-KL

عکس از بهناز از یکی از اماکن توریستی(بوکیت تینگی) اطراف کوالالامپور

+ نوشته شده توسط بهناز در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 12:15 |
وقتی فکر میکنم چقدر این سخن سعدی با معناست.که دو گوش داری و یک زبان پس دوچندان که میگویی میشنو.

سخن بی فایده عبارتست از سخنی که اگر انسان آن را ترک کند، نه ضرر دنیوی میخورد ، نه ضرر اخروی.یعنی نه امور دنیوی او معطل می ماند و نه از آخرت او چیزی کم میشود و یا از دست او می رود.

این زبان چون سنگ و فم آهن وش است          وآنکه بجهد از زبان چون آتش است

سنگ  و  آهن  را    مزن  برهم      گزاف           گه  زروی  نقل  و گه  از  روی  لاف

زانکه  تاریک  است  و   هر سو  پنبه زار           در  میان  پنبه  چون  باشد   شرار

ظالم  آن  قومی  که  چشمان   دوختند           و ز سخنها     عالمی  را  سوختند 

بهناز-KL

پ.ن.ماه رجب ماه خداست.التماس دعا از همه رجبیون.

شعر از دفتر اول مثنوی

 

+ نوشته شده توسط بهناز در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 17:15 |
من رو بدلیل این غیبت طولانی ببخشید و از دوستانی که نتونستم در این مدت هم بهشون سر بزنم عذر خواهی میکنم.در این دنیایی سرشار از انگیزه های زیبا ، بودن یارانی چون شما قوت قلبی است و نگاهم به آسمان است که دعایتان چون منی را مددی باشد تا جز آنچه او میخواهد، نخواهم.

میتوان بال وا کرد و رفت از این برهوت

تا خدا تا همیشه تا ملکوت

وقتی فکر میکنی به نظر ساده میرسه.فکر میکنی به راحتی میشه این کارو کرد.ولی هر روز امتحانی جدید .به خودت میگی :

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جویی نفروشم

به حرف ساده است ولی...

چقدر سخت است ایمان واقعی به این جمله:

رضنی من العیش بما قسمت لی

"راضی دار مرا به همان زندگانی که قسمتم کردی"

بهناز-KL

عکس از بهناز (اهواز - کارون)

پ.ن.کیفیت پایین عکس بدلیل اینست که با موبایل بسیار ابتدایی گرفته شده است.

+ نوشته شده توسط بهناز در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 19:23 |
سلام مامان

بیشتر وقتها نمیتونم احساسم رو به زبون بیارم، نمیتونم اونطور که باید حرف بزنم، نمیتونم دستت رو ببوسم و بگم ممنون.

بگم به خاطر همه چیز ممنونم.شب بیداری هات، لحظه به لحظه تر و خشک کردنم، ثانیه به ثانیه نگرانی هات، تربیت که از هر عسلی شیرین تر بودو حالا میفهمم.

آنی ازم غافل نبودی، یادته روز اول مدرسه وقتی بهم هویت دادی گفتی خودت برو ، تو دیگه بزرگ شدی .سالها بعد فهمیدم پشت در مدرسه تا موقعی که رفتم سر کلاس مراقب بودی.

گام به گام باهام اومدی. گاهی میدیدم ،گاهی نمیدیدم! فکر میکردم خودمم که میدونم چه باید بکنم.خودمم که جلو میرم ....

مامان امتحان دارم برام دعا کن.مامان برام دعا کن به خیر بگذره ....

سر سجاده نشستن هات ،دعاهات ، دل شکسته ات رو که به خاطر من بردی پیش خدا.خاطرات و قلم قشنگت از مکه ، مدینه و خونه خانم فاطمه زهرا(ع)،....

تمام وجودت خانوادته و حالا ایثاری که برای مادرت میکنی.خدا کنه یاد بگیرم.

مامان خسته نباشی.چند لحظه بارت رو بذار روی دوشم، ببینم طاقتش رو دارم.بهشت ، بهشت شده چون زیر پای توست. متشکرم، با ذره ذره وجودم متشکرم.سپاسگزارم برای کلبه و سرپناهی که همیشه با وجودت گرمش کردی.

بهناز-KL

 

 

+ نوشته شده توسط بهناز در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 18:19 |
همه جا تار یک بود تار یک تار یک .سکوتی که شاید کمی عجیب و مرموز به نظر میرسه.صدای قایق را نمیشنیدیم.شب تاریک و یه برکه ی آب و آدمهایی که در سکوت مطلق ، انتظار صحنه جدیدی را میکشیدند که تا به حال ندیدند و شاید هم اکنون برای اولین وآخرین بار ...

اون دور رو ببینید یک عالمه درخت کریسمس ، کنار برکه، آخه کی میتونه این درختها رو که نصفش توی آبه تزیین کنه. نه خدای من ، روی همه این درختها فقط کرمهای شب تاب هستند که مثل تزیینات درخت کریسمس روشن خاموش میشن! فکر کنم تزیینات درخت کریسمس را از این صحنه یاد گرفتن!

باورم نمیشه مثل خوابه ، مثل رویا است.توی قایق نشستیم در مسیر یک برکه آب در حالی که دورتادورمون درختهایی است پر از کرم شب تاب.

 یک لحظه نمیدونید چی دیدم.یه صحنه عجیب، شب تاب ها پایین کنار برکه و بالاتر تو آسمان ستاره ها،خدای بزرگ من شب تاب های کوچولو که حتی در حال عادی ممکنه نبینیمشون و حالا چون نزدیکیم و چون تاریکه میتونیم تماشا کنیم و ستاره های عظیم که با وجود فاصله میلیونها سال نوری میتونیم همیشه ببینیم.

خدایا چقدر به ما نزدیکی.در ذره ای از هستی ، نور هست و در اقیانوسی از آسمان نیز.نوری که ارمغان توست برای تک تک ما .

کجاییم ما؟ کدامین شب تاب؟ شب تاب یا شب تاب؟ ستاره یا شب تاب؟

بسم الله النور.

بهناز-KL

 

+ نوشته شده توسط بهناز در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 16:29 |