تبليغاتX
پیغامی از آب
...  دیگه تابستون شده بود و درخت سیب حسابی پربار. یه روز صبح بین خواب و بیداری بود که دید انگار زمین داره زیر پاش میلرزه، یه پسر کوچولوی خوش تیپ با نگاه خیلی مهربون داشت بپر بپر میکرد که دستش به یکی از اون سیب های سرخ شاخه های پایین برسه ولی دستش نمیرسید.یک کم دورتر رو نگاه کرد یه دختر کوچولوی ناز با یه شاخه گل اونجا وایساده بود ...

درخت کرنش قشنگی به عشق کرد و پسر کوچولو قشنگترین و سرخ ترین سیب درخت رو کند و برد که ...

تو دلش گفت باید همیشه به عشق کرنش کرد و باهاش صادق بود، ابرازش کرد و حتی بهش سیب هدیه داد!

***

دم غروبی با سنجاب کوچولو داشت به پاییز آسمان نگاه میکرد که یه کبوتر پر پر زنان از جلوشون رد شد.سنجاب گفت خواهر این کبوتر رو میبینی؟ خیلی وقتها میاد اینجا میگن کارش خیلی درسته، خیلی دست خیر داره ، صبحهای زود و نصفه شب بلند میشه و بق بقو میکنه.میگن حتماْ جاش تو بهشته!درخت خودش رو تکون داد و برگهاشو جمع کرد که سنجاب بتونه غروب را تا ته ته تماشا کنه. یه آه عمیق از سینه کشید. یاد اونروز افتاد،یکی از این مرغهای مینا زیر بارون ، آسمون غلمبه بهش خورده بود و بالش شکسته بود.یه جای پایین پای درخت بود که خیلی دنج بود و بارون به اونجا نمیخورد ، اومد و اونجا بیتوته کرد تا بارون بند بیاد.

کبوتر تشریف اوورد گفت تو اینجا چیکار میکنی؟نمیدونی اینجا جای منه؟ اینجا جای بنده های خاص خداست.تو شده یکبار به خاطر خدا نصفه شبها از خواب بلند شی؟ از رنگ و رخسارت هم معلومه که چقدر پیش خدا آبرو داری...

مرغ مینای کوچولو آروم آروم و به سختی از جاش تکون خورد و برگشت زیر بارون نا امید و خسته.دلش شکسته بود...(ادامه دارد)

بهناز-KL

پ.ن. عیدتون مبارک.التماس دعا.

+ نوشته شده توسط بهناز در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت 15:39 |
جونم براتون بگه یه روز این گنجشک کوچولو همون تپلی با مزه اومد پیش درخت و شروع کرد به بدگویی کردن از کلاغه.میگفت نمیدونی این کلاغه رو میبینی با این صدای انکر الاصواتش هر چی چیز براق ورمیداره برای خودش.دیروز یه گل سر خوشگل پیدا کردم وای نمیدونی مثل الماس برق میزد میخواستم بذارم اینجوری لای موهام! یکاره بدو بدو از اون دور اومد و از دستم قاپید و رفت.واه واه چه موجوداتی پیدا میشن. اونقدر ازین ادما بدم میاد که همه چیزهای خوب رو فقط برای خودشون میخوان.درخت به گنجشک اجازه داد که یک کم سر بخوره رو برگاش و بیاد نزدیکتر.بهش گفت آخه کوچولوی شیرین زبون چقدر زود قضاوت میکنی.تو که نمیدونی واسه چه اینکارو میکنه تا حالا رفتی دنبالش و ببینی؟ گنجشکه با اون چشمهای گرد و کوچولوش نگاهی شبیه علامت سوال کرد! چند روز بعد دوباره سر و کلش پیدا شد.درخت گفت: چیه چرا پرو بالت ولو شده؟ جواب داد خدا منو بکشه که به مردم تهمت میزنم.دیروز رفتم دنبال کلاغ که یه تکه براق پیدا کرده بود.بال زد و بال زد و رسید به آشیونش.یه دفعه قیافش پر از مهر  شد.سرک کشیدم دیدم تو آشیونه یه کوچولوی نوک سیاه داره غار غار میکنه، کلی وقتی اون هدیه براق رو دید ذوق کرد.گفتم الان کلاس پرواز شروع میشه.ولی چند لحظه بعد فهمیدم کلاغ کوچولو نمیتونه پرواز کنه،آخه یکی از بالهاش ...

مامان کلاغ اونهمه میگشت دنبال چیزهای براق که بچه معلولش رو خوشحال کنه ... وای بر من که در مورد بقیه پیشداوری میکنم...

درخت با برگهای سبز جوانترش اشکهای غلتان گنجشک رو پاک کرد... (ادامه دارد)

بهناز-KL

+ نوشته شده توسط بهناز در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 13:58 |
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود.

یک روزی یه باغبون مهربون یه سیب خوشگل و خوشمزه هدیه گرفت.سرخ سرخ بود.همینطور که سیب را میخورد با خودش فکر کرد سیب به این خوبی اگر دانه اش کاشته بشه شاید درخت خوبی بشه.

دانه سیب رو تپه کاشت، دانه جوانه زد و نهال شد.هر روز باد و بارون هی اونو اینور و اونور میبردن، باغبان مهربون یه قیم براش گذشت ولی فایده ای نداشت و با بادها و ناملایمتی ها تکون تکون میخورد.بارون میخورد به صورتش و میخواست غرغر کنه ولی فهمید باران همه هستی اونه و قوت ریشه هاشه. و از دست پشه ها و مورچه ها عصبانی میشد ولی زودِ زود فهمید مورچه ها شیارها دور ریشه هاشو درست میکنن که آب زلال به ریشه هاش مزه کنه و پشه ها شته های مزاحم رو میخوردن که باعث میشد تنش خارش پیدا نکنه.و این خورشید که داغ بود و گرمش میشد ولی میدید که هر روز با این نور برگش سبزتر و بزرگ تر میشن و تازه میفهمید ...

زمستون سرد و سخت اومد، همه برگاش ریخت ، شاخه هاش چیلیک چیلیک از سرما بهم میخوردن دیگه داشت رمقش تموم میشد که از آسمون پرتوهای نور گرم اومد. هورا چه قشنگ جوونه سبز کم رنگ ، کم کم شکوفه های سفید در میومدن و با یه عالمه احساس.گنجشک ها،قناری ها، بلبل ها و پروانه ها ... همه و همه اومدن عید دیدنی.سلام و علیک و احوالپرسیِ گرم. تند و تند تعریف میکردن این زمستونی کجاها بودن.از کوچ میگفتن ، از رفتن ، از عشق و از سبکبار برگشتن. درخت سیب گوش میکرد و سعی میکرد یاد بگیره و باهاشون بخنده و گریه کنه.

دیگه داشت بزرگ میشد و تنومند.البته نه خشن بشه ها، نه سنگدل بشه ها، نه، ولی با دوام تر میشد و صبور تر. حالا دیگه آدمها میومدن روش یادگاری بنویسن، دردش میومد، دلش میشکست و ... گاهی وقتها گرگ و میش که هنوز شبنم ها از نور آفتاب خودشون رو قایم نمیکردن، آروم آروم هق هق میکرد...(ادامه دارد)

بهناز-KL

+ نوشته شده توسط بهناز در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 17:32 |
دل به دلدار میسپارم و شبهایِ دیر آشنایِ این روزها را به دریای وصل.

چقدر غروب را میجویم، نه آنکه پایانِ روز است و نه آنکه بعد از آن به ظاهر تاریکی است، که غروب رنگ است.غروب پاییزِ آسمان است که می گوید لحظه ای چند این شهر آشوب را فراموش کن و دل به ارغوانی من بده و نغمه سر کن.میدانی، هم اکنون با دلدادگانش هم آوازی شاید که زمزمه درونت با آنها پرواز کند. 

"که ای داننده‌ی راز درونم

درین حسرت، تو میدانی که چونم؟"*

بهناز-KL


* بیدل دهلوی

 

+ نوشته شده توسط بهناز در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 14:16 |
سلام داداشی

حالت خوبه؟ایران چه خبر؟ همگی خوب هستن؟سلام من رو برسون. گرچه این روزها بازار چت،تلفن،مسنجر و و و ...گرمه ولی من هنوز دلم میخواد یکی از ورقه های مخصوص نامه نگاری رو که طرح ابرو بادی داره و زمینه قالبش آبی بردارم و با خودنویس برات نامه بنویسم. و حتی پرکاری و شلوغی این روزها هم مانع این دل نامه نمیشه.پس مینویسم.

الان ابرهای آسمان کوالامپور منتظره یه جرقه اند که بغضشون بشکنه و آروم آروم گریه کنند.البته گریه شوق.میدونی که با هر قطره بارون یه فرشته میاد روی زمین الان وقت خوبیه که بهترین ها رو براتون آرزو کنم.

یاد بهمن ماه سرد اون سال میوفتم ، وقتی با اون دستهای کوچیکت به خونه اومدی.و حالا برای خودت مردی شدی. الان دارم به آخرین آلبوم موسیقی ات که همیشه برام از ایران به سوغات میذاری گوش میدم و چقدر در این سالها صدای سازت و حنجره آوازت نوای غربتم بوده، که جبران همه سکوت و کم حرفی تو رو میکنه.یادته پارسالم یه نامه نوشتم شب میلاد مولایم امام رضا بود اونروز آسمان آسمان صلوات نذر خوشبختی خواهرمون کردم و حالا میخوام قرآن نذر سعادت تو بکنم که آسمانِ آسمانهاست.انگار من را عهدی است با جانان ... دوباره یکی دیگر از زیباترین اتفاقات زندگیم در روز تولد امام رئوف رقم میخوره.

یادته یکبار برام از عشق گفتی؟ چیزی که منزه ترین و زیباترین احساسی که خدا آفریده و این عشق را نه آغازی است و نه پایانی .عشق یعنی رفتن، یعنی ایثار، یعنی لبخند و یعنی فریاد و چه زیباتر خواهد بود که در امتداد عشق الهی قرار گیره که آن ماندگار خواهد شد و این متعالی.

عزیز دلم پیش از وصل عشق نگاه میخواهد و منظر و نظّاره و پس از وصل نگاهی دیگر از نوعی دیگر.این نگاه عمق میخواهد و دریای وسعت. وصل تازه آغاز راه است.

برادرم انگشتان هنرمندت اینبار باید ساز زندگی بنوازد، بازهم ثابت کن خوب نوازنده ای هستی.مبادا آوای سازت در این کوچه پس کوچه های روزمرگی گم شود که موسیقی خداوند بخشاینده مهربان باید هماره در کاشانه ات چون نسیم جریان داشته باشد، که محبت به امتداد نیاز دارد و گرنه در ماندن میپوسد..هرگز فراموش نکن خیری را که تو را به اینجا رساند و فراموش نکن دعای مادرو پدر را که بدرقه هر مسافری است.خاصه که این مسافر راهی دیار دوست باشد.

صبور باش و مدبّر.همه چیز با همدلی بدست میاد واگر همه چیز بدست آید و همدلی برود به هیچ     نمی ارزد. تکیه گاه باش که بانوی رویاهات به پشتیبان نیاز دارد. غزلبازی و مهر ورزی را فراموش نکن که دلگرمی زندگی است.پس "رو شونه ماه بشین و کبوتر سحر بشو."  یار ِجاده خوشبختی شو و نشان بده رفیق راهی.

برادرم با خدا باش، با خدا باش ، با خدا باش. بی او هیچی و با او همه چیز.

نه قصه تمام میشود، نه ترانه پایان میابد. بیایید "آخر قصه بخوابید اول ترانه پاشید" که میلاد مولایم خوب روزی است برای نفس مسیحایی دادن به ترانه زندگی.

تو و همراه زیبای زندگی ات را به خدا میسپارم. هر جا که باشم روحم و دعایم بدرقه آستانه زندگیتان است.شادی هایتان را شادم و ناشادی هایتان را همراه.

با تقدیم صمیمانه ترین و خواهرانه ترین آرزوها

بهناز-KL

+ نوشته شده توسط بهناز در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 15:6 |
معشوق من بگشوده در، روی گدای خانه اش

بگذار آسمان رحمت ببارد در این عید، که نیازی هست به دوباره شستن و دوباره نگاه کردن.

چقدر آسمان درروز عید زیباست، نگاه کنید.

عیدتان مبارک و همیشه میهمان درگاه الهی بمانید.

بهناز-تهران

+ نوشته شده توسط بهناز در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 9:21 |
اپیزود یک

چادر نماز کوچکش را سر کرد تا برود.هم چادر ِعزیزش جوانه ای در دلش کاشته بود که بعد از بیست سال هر روز پر بار و پربارتر میشد.چقدر عطر عشقش شنیدنی بود و آوای ایمانش بوییدنی.جای دوستان خوب هیچوقت خالی نیست چرا که بر دل مینشینند و دل همیشه همراه آدمی است.

دلم آماده است برای حرمت دوست.پس "بیا که خانه خانه اوست."

***

اپیزود دو

برق چشمانش را دیدم دانستم که مدتهاست که کار از دست به شده است.عاشقانه و با شرمی مردانه اعتراف کرد.آفرینی داشتم برای شجاعتش.کیست این بانوی رویاهایت بگو، آیا به زیبایی خیر است و به وسعت پاکی آسمانها؟ آیا قرار است قله ها را یک به یک باهم فتح کنید و سختی ها را با درایت هم بستر؟ بنشین نفسی تازه کن تا افق بسیار راهست، باید که رهرو باشی و راهبر، چرا که می خواهند به تو تکیه کنند.بس قوی باش و با خدا.

***

اپیزود سه

خواهر بزرگم هستی، از کودکی تا به اکنون از زمانی که نوشته هایم را جز تو شنوایی نبود و تا کنون که مثل نسیم میایی و گاهی مهرت را بر قلم میاوری و برایم مینگاری.میفهمم که هستی و از این بودنت به خود میبالم.میدانم بسیار تلاش کردی تا به امروز رسیدی، به همه جز لطف نکردی و گاهی میپرسی نباید بیشتر به خود توجه میکردم؟ حالت را میفهمم ولی بگذار آنکس که تو را تا بدین جا آورده چون بستر رود تو را به دریا برساند.تو به دریا فکر کن و نسیم آرام موجها روی پاهایت.طوفان کشیده ،قدر آرامش را میداند.

بهناز-KL

پ.ن.۱. مولای من کعبه یا محراب ؟ خدای کعبه را به که قسم دادی تا تو را علی قرار داد؟ به محمد ؟

پ.ن.۲. شبهای قدری سرشار از نور داشته باشید. امیدم بودن در دعاهایتان است.

+ نوشته شده توسط بهناز در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 20:50 |
کفشهایم را واکس زده، آماده گذاشته ام. پیراهن سبز روشن را می پوشم.و این روسری یشمی را فکر میکنم ترکیب رنگ خوبی باشد.باید رنگ صداقت بدهم. عطر یاس را ترجیح میدهم ، کافی است یا بیشتر باید بوی خوب بدهم؟ بیشتر بهتر است بوی یاس بیشتری را با خود ببرم. جلوی آینه میایستم روسری و لباسم را مرتب میکنم ، باید مثل این آینه شفاف باشم.یعنی مرا می پسندد؟ دوستم خواهد داشت ؟ بگذار ببینم آدرس را کجا گذاشته ام.آهان اینجاست.چقدر سر راست است.

چه گلی بگیرم؟ دست خالی خوب نیست. فکر کنم گل نرگس خوب باشد باید بروم نرگس بخرم.

اینهم گل، آماده آماده ام. بروم؟!

 اینجاست :شهر رمضان ، میدان آسمان، کوچه رحمت ، پلاک ۱+عشق

قلبم تند تند می زند، دلهره دارم، دلهره زیبای یک قرار.تنها دو قدم مانده ...

تق تق ...

باران نم نم میاید.

بهناز-KL

***

پ.ن.۱. شاهنشین چشم من تکیه گه خیال توست          جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

پ.ن.۲.چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

پ.ن.۳.هیچوقت نمی توانید با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید.(گاندی)

 

+ نوشته شده توسط بهناز در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 18:54 |
کلون دَر را با زحمت میکشم، با صدای قشنگِ سادگی باز میشود، کسی کوچه را آب و جارو کرده است.

از لایِ دَر رهگذرها را میبینم که هر یک با دنیای قصه هایشان گذر میکنند، با قصه هایی که کمتر کسی میداند.

درب خانه کناری باز شد ، همسایه مان بیرون آمد، با خردسالی کودکانه ام سلامی کردم  منتظر لبخندِ علیک ماندم.همسایه مان به لطافت گلهای اردیبهشت بود و به سپیدی مریم. خسته بود ، میدانستم خسته دردها و تن ها.کلون درب خانه را بست، گفت میرود شاید گاهی برگردد.ولی هم اکنون میرود به سوی سرنوشت، به سوی نورِ مادر و حکمت خدا.به سوی صبر،به سوی صبر،به سوی صبر.کودکانه نگاهش کردم:برای منهم سوغات می آوری؟

آنقدر در آستانه در می ایستم تا خوشبختی ات را ببینم، پس به انتظارم مگذار.

عشق را باید در لابه لای دیوارهای این کوچه باغ یافت، وقتی گلسنگ ها به سختی دیوار فخر میفروشند که ما قویتریم و با لطافتمان به تمامی سختیها غلبه خواهم کرد.

گفت خارهایی هم  روی دیوار هست.کودک بودم و نمیخواستم نا خوبی ها را ببینم.گفتم نه، اقاقیا ته کوچه زیباتر است، نگاه کن آن بنفش کمرنگ که رنگ ملکه هاست و آن یاسهای عین الدوله که عطرشان سراسر کوچه را پر کرده است، به گمانم باغبانِ دلت آبیاریشان کرده.

باشد برو و وقتی میروی به مادر پر نورت سلام برسان و بگو سفارش مرا هم به دوستشان بکنند.

در پناه خدا باشی 

بهناز-KL

+ نوشته شده توسط بهناز در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 16:4 |
" انسان چیزی جز محصول اراده خودش نیست. "

بهناز-KL

 

+ نوشته شده توسط بهناز در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 17:26 |